+ ارزو نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(شنبه 12/5/1387 ساعت 11:40 عصر)
سه دوست در يک اتومبيل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه يک تصادف مرگبار باعث شد که هر سه در جا کشته شوند يک لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده مي شد که آنها را به بهشت راه دهد...
يک سوال!!!
_ الان که هر سه تا دارين وارد بهشت مي شين اونجا روي زمين بدن هاتون روي برانکارد در حال تشييع شدن بسوي قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال عزاداري در غم از دست دادن شما هستند دوست دارين وقتي دارن از کنار جنازه راه مي رن
در مورد شما چي بگن؟
اولي گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترين پزشکان زمان خود بودم و مرد بسيار خوب و عزيزي براي خانواده ام
دومي گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترين معلم هاي زمان خود بودم و توانسته ام اثر بسيار بزرگي روي آدمهاي نسل بعد از خودم بگذارم
سومي گفت : دوست دارم بگن :
نگاه کن داره تکون ميخوره مثل اينکه زنده است
+ قلب زيبا نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(شنبه 5/5/1387 ساعت 1:0 صبح)
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي کرد که زيبا ترين قلب
را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او کاملاً سالم بود و
هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق کردند که قلب او به راستي
زيباترين قلبي است که تاکنون ديدهاند.
مرد جوان با کمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت که قلب تو به زيبايي قلب من نيست .
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه کردند قلب او با
قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او
برداشته شده و تکههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي
جاهاي خالي را به خوبي پر نکرده بودند براي همين گوشههايي
دندانه دندانه درآن ديده ميشد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت که هيچ تکهاي آن را
پرنکرده بود، مردم که به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند
که چطور او ادعا ميکند که زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخي ميکني؛
قلب خود را با قلب من مقايسه کن ؛ قلب تو فقط مشتي از زخم و بريدگي و خراش
است .
پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من
هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميکنم. هر زخمي نشانگر
انساني است که من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم
را جدا کردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب
خود را به من داده است که به جاي آن تکهي بخشيده شده قرار دادهام؛
اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد
که برايم عزيزند؛ چرا که يادآور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيدهام اما آنها چيزي
از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند .
گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند که داشتهام .
اميدوارم که آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهاي
که من در انتظارش بودهام پرکنند، پس حالا ميبيني که زيبايي واقعي چيست ؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي که اشک از گونههايش سرازير
ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي
بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم کرد پير مرد آن را گرفت و
در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به
جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود
زيرا که عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ کرده بود
کنون رزم ويروس و رستم شنو
دگرها شنيدستي اين هم شنو
که اسفنديارش يکي ديسک داد
بگفتا به رستم که اي نيکزاد
که اين ديسک باشد يکي فايل ناب
که بگرفتم از سايت افراسياب
چنين گفت رستم به اسفنديار
که من گشنمه، نون سنگک بيار
جوابش چنين داد خندان طرف
که من نون سنگک ندارم به کف
بيا حال مي کن بدين ديسک هان
که هم نون و هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد سوي خانه اش
شتابان به ديدار رايانه اش
درآمد به نزد Monitor اش
بزد ضربه بر دکمه Power اش
دگر صبر و آرام و طاقت نداشت
مر آن ديسک را در درايوش گذاشت
نکرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت
يکي Root از Boot ديسکت گرفت
در آن ديسک ديدش يکي فايل بود
بزد Enter و آنجا اجرا نمود
در آن يک Demo شد پس از آن عيان
ايا فيلم و موزيک و شرح و بيان
به ناگه چنان سيستمش کرد هنگ
که رستم در آن ماند مبهوت و منگ
که رستم دگرباره Reset نمود
همي کرد هنگ و همان شد که بود
تهمتن کلافه شد و داد زد
ز بخت بد خويش فرياد زد
که تهمينه فرياد رستم شنود
بيامد که ليسانس رايانه بود
تهمتن بدو گفت همه مشکلش
و زان ديسک و برنامه خوشگلش
که رستم بدو داد قيچي و ريش
يکي ديسک Bootable آورد پيش
ايان شد Toolkit ، هارد اندرش
چو کودک که گردد پي مادرش
چو ويروس را نيک بشناختش
مر از بوت سکتر برانداختش
چنين گفت تهمينه با شوهرش
که اين بار بگذشت از پل خرش
دگرباره اما خريت مکن
ز رايانه اصلاً تو صحبت مکن
قسم خورد رستم به پرورگار
که ديگر نگيرد ديسک از اسفنديار
مدت زيادي از تولد برادر ساکي کوچولو نگذشته بود . ساکي مدام اصرار مي کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جديد تنهايش بگذارند .
پدر و مادر مي ترسيدند ساکي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي کند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود که جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساکي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ، بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت کنند .
ساکي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش مي توانستند مخفيانه نگاه کنند و بشنوند . آنها ساکي کوچولو را ديدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني کوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !
+ دخترک !!! نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(جمعه 20/2/1387 ساعت 2:16 عصر)
* دخترک گوشش به صداي سبزي فروش بود...
سبزي فروش داد مي زد :
« آي .... سبزي بهاره، سبزي تر، سبزي ترد، سبزي تازه، سبزي خانم، بفرما!»
دخترک با خودش گفت:
« سبزي ! سبزي که اينقدر اسم و فاميل و لقب و صفت دارد، من چرا بي نام و نشان باشم!»
به همين دليل به خودش گفت:
« دختر نازنين، دختر خوب، دختر خوشگل ، دختر مهربان، دختر ستاره، دختر ماه، دختر خورشيد...» .....
همين طور که براي خودش انواع صفت ها و لقب ها را مي شمرد،
پاسباني جلويش سبز شد و گفت:
« آي ... دختر خياباني! چرا باز اين طرف ها آفتابي شدي، هوس زندان کردي؟» .....
.
.
.
.... او مي رفت و با خودش مي گفت:
« دختر بدبخت، دختر بيچاره، دختر سياه روز، دختر خياباني، تو حتي يک برگ سبزي هم نيستي ! » ...........
صداي سبزي فروش هنوز مي آمد:« سبزي بهاره، سبزي تر، سبزي ترد
دکتر علي شريعتي:
زندگي خوردن وخوابيدن نيست اضطراب وهوس وديدن وناديدن نيست
زندگي چون گل سرخي است پر از خار و پر از برگ و پر ازعطر لطيف
يادمان باشد اگر گل چيديم
عطروبرگ وگل وخار همه همسايه ي ديوار به ديوارهمند
+ قانون چمن نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(يکشنبه 26/12/1386 ساعت 2:39 عصر)
دوازدهمين سال عمرم که تمام شد
بلند شدم تا سيزده بدر کنم .
از کنار نهري که آرام داشت با درخت حرف مي زد ردشدم
ولي سلام نکردم تا صحبتشان قطع نشود .
قدم مي زدم که يادم آمد
مسافر هم همين دور و بر هاست
پيدايش کردم .
داشت بال يک دل مجروح را پانسمان مي کرد.
از ديدنش خوشحال شدم
سلام کردم
گفتم :"از اين دل ها توي شهر ما زياد هستند"
ولي کسي نيست زخمشان را ببندد.
تازه کلي چشم قشنگ هم هر شب
زير پا مي ماند و له مي شود .
مسافر سرش را بلند کرد .
زود پرسيدم :"نمي آيي؟!"
پرسيد:"از چمن هايي که زير پايت ماندند چه خبر ؟"
+ خودخواهي نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(شنبه 4/12/1386 ساعت 12:4 صبح)
روزي درختي که شاخ و برگ زيادي داشت برگهايش را اذيت ميکرد و ميگفت شما زندگيتان را مديون من هستيد و اگر من بخواهم ميتوانم شما را بميرانم
سپس شاخه هايش را تکان ميداد تا برگها بريزند و برگها را به تمسخر ميگرفت تا اينکه آخرين برگ از او خواست تا اين کار را انجام ندهد و به او گفت که او نيز بدون برگ نميتواند زنده بماند ولي درخت بي توجه به درخواست برگ آنقدر شاخه هايش را تکاند تا همان يک برگ نيز فرو افتاد.
هيزم شکني که از همان نزديکي ميگذشت با ديدن درختي بي برگ به گمان اينکه او مرده است به سويسش رفت و او را نقش زمين کرد.
درخت کنار برگها سر شکسته به زمين افتاد.
درخت زندگيش را محتاج چند برگ بود ولي خودخواهيش او را نابود کرد.
+ گدا نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(جمعه 28/10/1386 ساعت 11:36 عصر)
گدايي که نيمه شب در ميزنه صاحب خونه به اون سر ميزنه
نميگه که اين گدا خوب يا بده ميگه بدبخته که حالا اومده
+ اسراف محبت !!! نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(يکشنبه 18/9/1386 ساعت 3:21 عصر)
وقتي کبوتري شروع به معاشرت با کلاغها مي کند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است ( دکتر علي شريعتي)
+ نمي دانم... نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(يکشنبه 20/8/1386 ساعت 10:14 صبح)
گوشي را برداريم !
روزي هزار بار تلفن ملکوت زنگ مي زند!!!
چندين سال پيش زمانيکه مردم از آب انبار ها استفاده مي کردند در استان يزد شخصي بنام حاج مهدي برخورداري چندين قواره زمين وقف کرد با اين شرط که از درامد اين زمين ها تعداد زيادي کوزه بخرند و به مغاره هاي اطراف آب انبارها بدهند تا اگر کودک يا پيرمرد و پيرزني کوزه اش شکست يک کوزه به او بدهند تا دلش نشکند
+ خرابات بهشت نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(پنجشنبه 14/4/1386 ساعت 2:0 صبح)
ما فاطميان اهل خرابات بهشتيم
خاکيم ولى خاک نجف روضه سرشتيم
گاهى شجر طيّبه گاهى شجر طور
گه اهل بهشتيم و گهى باغ بهشتيم
ما مزرعه گريه شبهاى علىايم
او آب به ما داد و کنون حاصل کشتيم
در عمر کم خويش فقط اشک فشانديم
يعنى که در اين باديه جز نور نکشتيم
برما حرجى نيست اگر باده کشيديم
آن را که در اين مدرسه گفتند نوشتيم
+ شکلات نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(شنبه 15/2/1386 ساعت 12:29 صبح)
با يک شکلات شروع شد . من يک شکلات گذاشتم کف دستش . او هم يک شکلات گذاشت توي دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا کردم . سرش را بالا کرد . ديد که مرا مي شناسد . خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا کجا ؟» گفتم :« دوستي که تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خنديدم و گفتم :«من که گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه،گفتم که تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا که همه دوباره زنده مي شوند ، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستيم .» خنديدم و گفتم :«تو برايش تا هر کجا که دلت مي خواهد يک تا بگذار . اصلأ يک تا بکش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلأ تا نمي گذارم » نگاهم کرد . نگاهش کردم . باور نمي کرد .مي دانستم . او مي خواست حتمأ دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد .
×××
گفت : «بيا براي دوستي مان يک نشانه بگذاريم» . گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :«شکلات . هر بار که همديگر را مي بينيم يک شکلات مال تو و يکي مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد»
هر بار يک شکلات مي گذاشتم توي دستش ، او هم يک شکلات توي دست من . باز همديگر را نگاه مي کرديم . يعني که دوستيم . دوست دوست . من تندي شکلاتم را باز مي کردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مکيدم . مي گفت :«شکمو ! تو دوست شکمويي هستي » و شکلاتش را مي گذاشت توي يک صندوق کوچولوي قشنگ . مي گفتم «بخورش» مي گفت :«تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود. مي خواهم براي هميشه بماند»
صندوقش پر از شکلات شده بود . هيچ کدامش را نمي خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : «اگر يک روز شکلات هايت را مورچه ها بخورند يا کرم ها ، آن وقت چه کار مي کني؟» گفت :«مواظبشان هستم » مي گفت «مي خواهم تا موقعي که دوست هستيم » و من شکلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستي که تا ندارد.»
×××
يک سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي کند . مي خواهد برود آن دور دورها . مي گويد «مي روم ، اما زود برمي گردم» . من مي دانم ، مي رود و بر نمي گردد .يادش رفت به من شکلات بدهد . من يادم نرفت . يک شکلات گذاشتم کف دستش . گفتم «اين براي خوردن» يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش :«اين هم آخرين شکلات براي صندوق کوچکت» . يادش رفته بود که صندوقي دارد براي شکلات هايش . هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من «تا» ندارد . مثل هميشه . خوب شد همه شکلات هايم را خوردم . اما او هيچ کدامشان را نخورد . حالا با يک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد ؟؟